166 - آزادى دختر حاتم



سال نهم هجرى بود، مسلمانان به رهبرى پيامبر (صلى الله عليه و آله ) پس ‍ از فتح مكه و فتح در جنگ طائف ، غنائم بسيار و اسيرانى از دشمن گرفتند و به مدينه آورند سفانه جزء اسيران بود، ولى عدى با خانواده خود به سوى شام فرار كرد و چون مسيحى بود، به مسيحيان روم شرقى پيوست .
سفانه گويد در مدينه در ميان ، اسيران بودم ، روزى پيامبر (صلى الله عليه و آله ) براى نماز از كنار خانه اسيران عبور كرد، به آن حضرت گفتم :
يا رسول الله هلك الوالد وغاب الواقد فامنن ، من الله عليك : اى رسول خدا! پدرم (حاتم ) درگذشت و نگهدارنده ام (عدى ) ناپديد شده ، بر من منت بگذار، خدا بر تو منت بگذارد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله ) از من پرسيد: سرپرست تو چه كسى بود؟ گفتم : برادرم عدى فرمود: همان كسى كه از خدا و پيامبر به سوى شام گريخت .
اين جمله را پيامبر (صلى الله عليه و آله ) فرمود به سوى مسجد رفت .
فرداى آن روز نيز همين سخن تكرار شد، و پيامبر (صلى الله عليه و آله ) به مسجد رفت .
روز سوم كه از مذاكره با پيامبر (صلى الله عليه و آله ) نااميد شده بودم ، جوانى را (كه على (عليه السلام بود) پشت سر ديدم به من اشاره مى كند كه آن جمله قبل را تكرار كن ، گفتم هلك الوالد وغاب الواقد....
پيامبر(صلى الله عليه وآله ) به من فرمود: براى رفتن شتاب مكن ، تصميم گرفته ام تو را همراه شخصى امينى به زادگاهت باز گردانم .
روزى كاروانى به شام مى رفت ، سفانه از پيامبر (صلى الله عليه و آله ) تقاضا كرد كه همراه آن ها به شام برود و به برادرش عدى بپيوندد، پيامبر (صلى الله عليه و آله ) درخواست او را پذيرفت ، و مبلغى به عنوان هزينه راه ، ومركبى راهوار و مقدارى لباس به او داد و او با كاروان به شام رفت و به برادرش پيوست . (472)